یه پسر باحال از دماوند

یه پسر باحال از دماوند

بیا تو فقط بخند-جوک-اس ام اس سرکاری-مطلب طنز-داستان طنز-فقط و فقط خنده

آش رشته تنها جایی بود که گیاهان موفق شدن بدون کمک گوشت و خودشون به تنهایی طعم مطبوعی تولید کنن. بقیه تجربه‌هاشون به شکست مطلق منجر شد.
:|

نوشته شده در سه شنبه هفتم بهمن 1393ساعت 12:55 توسط علیرضا| |

3نفر میخوﺍﺳﺘﻨﺪ ﻳﻪ ﻳﺨﭽﺎﻝ ﺳﺎﻳﺪ ﺭﻭ ﺑﺒﺮﻧﺪ
ﻃﺒﻘﻪ ﭘﻨﺠﻢ ﺳﺎﺧﺘﻤﺎﻥ!
ﺗﺎ ﻃﺒﻘﻪ ﭼﻬﺎﺭﻡ ﻣﻴﺮﻥ ﻳﻜﻴﺸﻮﻥ ﻣﻴﮕﻪ ﺑﺮﻡ
ﺑﺒﻴﻨﻢ ﭼﻘﺪ ﻣﻮﻧﺪﻩ
ﻣﻴﺮﻩ ﻣﻴﺎﺩ ﻣﻴﮕﻪ ﻳﻪ ﺧﺒﺮﻩ ﺧﻮﺏ ﺩﺍﺭﻡ ﻳﻪ
ﺧﺒﺮ ﺑﺪ!
ﻣﻴﮕﻦ: ﺧﺒﺮ ﺧﻮﺏ ﺑﮕﻮ
ﻣﻴﮕﻪ: ﻳﻪ ﻃﺒﻘﻪ ﻣﻮﻧﺪﻩ
ﻣﻴﮕﻦ: ﺧﻮﺏ ﺧﺒﺮﻩ ﺑﺪﺕ ﭼﻴﻪ؟
ﻣﻴﮕﻪ: ﺳﺎﺧﺘﻤﻮﻥ ﺭﻭ ﺍﺷﺘﺒﺎﻩ ﺍﻭﻣﺪﻳﻢ ﺳﺎﺧﺘﻤﻮﻥ ﺑﻐﻠﻴﻪ...!!!

نوشته شده در سه شنبه هفتم بهمن 1393ساعت 12:53 توسط علیرضا| |

۱۹۳ سال پیش در چنین روزی در یک خانواده فقیر انگلیسی، پسری چشم به جهان گشود که نام او را ادوارد نهادند.
در دوران کودکی تفاوت فاحشی با هم سن و سالاناش نداشت…
دوران ابتدائی را با مشقت پشت و سختی سر گذاشت و سپس در ۱۱ سالگی به علت از دست دادن پدرش بر اثر مصرف بیش از حد مشروبات الکلی، مدرسه را ترک کرد
و به دنبال کار کردن و بدست آوردن مقداری پول برای مادر مریض احوالش رفت…
او در یک مغازه تعمیر کیف و کفش شروع به کار کرد و دستمزد بسیار اندکی را دریافت میکرد …..
پس از ۵ سال کار کردن در مغازه کیف و کفش، مادرش را بر اثر بیماری حصبه از دست داد…
و در ۲۱ سالگی به خدمت سربازی رفت……
از اون به بعد دیگه خبری ازش ندارم؛
خیال نکنم ادم به درد بخوری شده باشه :|

نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم دی 1393ساعت 12:32 توسط علیرضا| |

این ترم اونقد واحدای درسیم خوب بودن که... ... ...ترم بعد هم همینارو برمیدارم!

نوشته شده در شنبه بیستم دی 1393ساعت 22:59 توسط علیرضا| |

یک سری از این دخترها جوری میگن دانشجوی رشته گیاه پزشکی هستن،انگار همکار پرفسور سمیعین.ما هم نمیدونیم که گیاه پزشکی یک گرایش مهندسی کشاورزیه

نوشته شده در جمعه دوازدهم دی 1393ساعت 1:0 توسط علیرضا| |

حسود نیستم ﻭﻟﯽ ﻭﻗﺘﯽ ﺩﯾﺪﻡ ﺩﻭﺳﺘﻢ ﺩﻣﺎﻏﺸﻮ ﺑﺎ ﺷﺎﻝ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺧﺘﺮﺵ ﭘﺎﮎ ﮐﺮﺩ ﻣﻨﻢ ﺩﻟﻢ ﺧﻮﺍﺳﺖ : ‏(‏(‏

نوشته شده در جمعه پنجم دی 1393ساعت 3:25 توسط علیرضا| |

زن بهتره جای کار با وایبر کار با وایتکس یاد بگیره ...

نوشته شده در چهارشنبه سوم دی 1393ساعت 13:46 توسط علیرضا| |

نگران خیس شدن پاهایش بود........ وقتی آب از سر من گذشت!!!

نوشته شده در چهارشنبه سوم دی 1393ساعت 13:39 توسط علیرضا| |

رویایِ راستینِ مرا خواب می برد
دارد همه وجودِ مرا آب می برد
تصویرِ درد می شوم و زنگِ خاطرات
با خود مرا درونِ دلِ قاب می برد
می دانم این زلالیِ مظلومِ برکه است
که سنگ را به لذتِ پرتاب می برد

نوشته شده در یکشنبه سی ام آذر 1393ساعت 1:27 توسط علیرضا| |

.چه تلخ محاکمه میشوند پاییز و زمستان که برای جان دادن به درخت،جان میدهند و چه نا عادلانه کمی آنطرف تر همه چیز به اسم بهار تمام میشود...!!

نوشته شده در جمعه بیست و یکم آذر 1393ساعت 15:20 توسط علیرضا| |

چقدر ناراحت کنندس وقتی روی واقعیه آدمارو میبینی...

نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم آذر 1393ساعت 17:56 توسط علیرضا| |

چوب تنبیه خدا نامرئیست!
نه کسی میفهمد، نه صدایی دارد !
یک شبی یک جایی...
خاطرت می آید...
وقتی از شدت بغض نفست میگیرد...
خاطرت می آید...
وقتی از استیصال همه امید دلت میمیرد...
خاطرت می آید...
که شبی یک جایی...
باعث و بانی یک بغض شدی، و دلی سوزاندی...
آن زمان فکر نمیکردی بغض، پاپی ات خواهد شد
و شبی یک جایی...
می نشیند سر راه نفست
و تو هم بالاجبار!
هر دقیقه صد بار...
محض آزادی راه نفست
بغض را میشکنی...
آری این چوب خداست...

نوشته شده در سه شنبه هجدهم آذر 1393ساعت 20:38 توسط علیرضا| |


گرچه آب رفته باز آید به رود ماهیِ بیچاره اما مرده بود !!!!!

نوشته شده در سه شنبه هجدهم آذر 1393ساعت 16:43 توسط علیرضا| |

گاهی گمان نمی کنی ولی خوب می شود

 گاهی نمی شود که نمی شود که نمی شود

 گاهی بساط عیش خودش جور می شود

   گاهی دگر، تهیه بدستور می شود

 گه جور می شود خود آن بی مقدمه 

 گه با دو صد مقدمه ناجور می شود

 گاهی هزار دوره دعا بی اجابت است                

گاهی نگفته قرعه به نام تو می شود

 گاهی گدای گدایی و بخت باتویار نیست            

گاهی تمام شهر گدای تو می شود…

 گاهی برای خنده دلم تنگ می شود                 

گاهی دلم تراشه ای از سنگ می شود

 گاهی تمام آبی این آسمان ما                          

یکباره تیره گشته و بی رنگ می شود

 گاهی نفس به تیزی شمشیرمی شود             

ازهرچه زندگیست دلت سیرمی شود

 گویی به خواب بود جوانی‌ مان گذشت               

گاهی چه زود فرصتمان دیر می شود

 کاری ندارم کجایی چه می کنی                      

بی عشق سرمکن که دلت پیرمی شود

قیصر امین پور

نوشته شده در سه شنبه هجدهم آذر 1393ساعت 12:4 توسط علیرضا| |

این فیلم خارجیا رو دیدین؟؟؟؟
بچهه که خوابش میبره
مادرش میاد آروم یه پتو میکشه روش
یه بوس کوچولوش میکنه میره ...
حالا من که خوابم میبرد
مادرم یه لحاف کرسیه ۲۰۰ کیلویی رو از ارتفاع ۲متری
زاااارچچچ مینداخت روم
پشت بندشم بابام که مثلا حواسش نبود پامو لقد میکرد ...
بعد که من مثل جن زده ها میپریدم !!!!
دو تائی با هم میخندیدن میگفتن:
پدر سوخته الکی خودشو به خواب زده بود!!!!!!!!

نوشته شده در سه شنبه هجدهم آذر 1393ساعت 12:2 توسط علیرضا| |

ﺑﭽﻪ ﻫﺎ ﯾﻪ ﻧﺼﯿﺤﺖ ﺍﺯ ﻃﺮﻑ ﻣﻦ : ﻫﻤﻴﺸﻪ ﺑﺎ ﺯﺑﺎﻥ ﺳﺎﺩﻩ ﺳﺨﻦ ﺑﮕﻮﻳﻴﺪ
ﭼﻮﻥ ﺍﻟﺘﺰﺍﻡ ﺑﻪ ﻣﻌﻘﻮﻟﻴﺎﺕ ﻭ ﺍﻧﻜﺴﺎﺭ ﺍﺯ ﺑﺪﻭﻳﺎﺕ ﺩﺭ ﺗﻌﺘﻴﺮ ﺁﻧﭽﻪ ﻣﻘﺘﻀﻰ ﺳﺖ ﻣﻤﺎﺭﺳﺖ ﺑﻪ ﻋﻤﻞ ﻧﻘﺾ
ﻧﻴﺴﺖ . ﺑﺎﺷﻪ؟؟؟؟؟

نوشته شده در سه شنبه یازدهم آذر 1393ساعت 15:26 توسط علیرضا| |

ﺑﻬﻢ ﻧﺨﻨــﺪﯾﺪ ﻭﻟـﯽ ....
ﺩﺍﺷﺘﻢ ﺑﻪ ﺍﯾﻦ ﻓﮑﺮ ﻣﯿﮑﺮﺩﻡ ﯾﻪ ﺭﻭﺯﯼ ﺍﯾﻦ ﺩﻧﯿﺎﯼ
ﻣﺠﺎﺯﯼ
ﻣﻨﻔﺠـﺮ ﺑﺸﻪ ... ﻫﻤﻮ ﮔﻢ ﮐﻨﯿــﻢ ﻣﻦ ﻭﺍﺳﻪ ﮐﯿﺎ ﺩﻟﻢ
ﺗﻨﮓ
ﻣﯿﺸﻪ ...!
ﺯﻣﺎﻥ ﻣﯿﮕﺬﺭﻩ ﻣﺎ ﺩﻫﻪ 60 ﻭ 70 ﻫﺎ ﻣﯿﺮﯾﻢ ﺍﺯ ﺍﯾﻨﺠﺎ ﺑﻌﺪ
ﺩﯾﮕﻪ
80 ﻭ 90 ﺟﺎﻣﻮﻥ ﻣﯿﺎﺩ ..!
ﻣﯿﺮﯾﻢ ﺍﺯ ﺍﯾﻨﺠﺎ .... ﻣﯿﺮﯾﻢ ﺩﻧﺒﺎﻝ ﺯﻧﺪﮔﯿﺎﻣﻮﻥ ...
ﻫﻤﻮ ﮔﻢ
ﻣﯿﮑﻨﯿﻢ ...! ﺍﻣﺎ ﯾﻪ ﺭﻭﺯ ﯾﺎﺩ ﻫﻢ ﻣﯿﻔﺘﯿﻢ ....! ﯾﺎﺩ
ﺧﻨﺪﻩ
ﻫﺎﻣﻮﻥ ... ﮐﻞ
ﺍﻧﺪﺍﺧﺘﻨﺎﻣﻮﻥ ... ﺷﺎﺥ ﺑﺎﺯﯾﺎﻣﻮﻥ ... ﺩﻝ ﺑﺴﺘﻨﺎﻣﻮﻥ ...
ﻻﯾﮏ ﺯﺩﻧﺎﯼ ﺯﻭﺭﯾﻤﻮﻥ ... ﺩﺳﺖ ﺍﻧﺪﺍﺧﺘﻦ
ﻫﻤﺪﯾﮕﻤﻮﻥ .....
ﺟــﻮﻭﻧﯿـﻤﻮﻥ .......
ﻭ ﺍﯾﻦ ﻭﺳﻂ ﻓﻘﻂ ، ﺧﺎﻃــﺮﻫﺎﻣﻮﻥ ﻣﯿﻤﻮﻧـــــﻪ ...
ﻣﺎ ﺍﺑﺪﯼ ﻧﯿﺴﺘﯿـــﻢ ﻭ ﯾـــــﻪ ﺭﻭﺯ ﻣﯿﺮﯾــــﻢ ﺩﻧﺒـــــﺎﻝ
ﺯﻧﺪﮔﯽ
ﺑﯽ ﺳﺮ ﻭ ﺗﻬﻤﻮﻥ ...
ﺩﻧﯿﺎﯼ ﻣﺠﺎﺯﯼ ﻣﻦ ... ﺁﺩﻣﻬﺎﯼ ﻣﺠــــــﺎﺯﯼ ﻣﻦ ...!
ﺍﺯ ﻫﻤﯿـﻦ ﺍﻻﻥ ﺩﻟﺘﻨﮕﺘــﻮﻧﻢ ...!
ﮐﺎﺵ ﻣﯿﺸـﺪ ﻣﻮﻗـﻊ ﺭﻓﺘـﻦ ﺧﺎﻃـﺮﺍﺗﺘﻮﻥ ﺭﻭ ﭘــﺎﮎ
ﮐﻨﯿــــﺪ ﻭ ﺑﺮﯾــﺪ

نوشته شده در دوشنبه دهم آذر 1393ساعت 13:31 توسط علیرضا| |

ترجیح میدم مجرد باشم' و به ازدواج فکر کنم، تا اینکه ازدواج کنم و به مجردیم فکر کنم
.
.
.
.
.
.
.
.
اینو خودم گفتم دکتر شریعتی امروز كار داشت نيومد

نوشته شده در سه شنبه چهارم آذر 1393ساعت 23:33 توسط علیرضا| |

1+
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.


ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم آبان 1393ساعت 23:33 توسط علیرضا| |

ﺑﻮﯼ ﺩﻭﺩ ﻣﯽ ﺁﯾﺪ ... !!!
ﺑﻪ ﮔﻤﺎﻧـﻢ ﺟﻤﺎﻋﺘـﯽ ﭘﺎﯼ ﺩﻧﯿﺎﯼ ﻣﺠـﺎﺯﯼ،ﻣﯽ ﺳﻮﺯﺍﻧﻨﺪ "ﻋﻤﺮ ﺧﻮﯾﺶ ﺭﺍ "
.
.
.
.
.
.
.
.
.


ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه شانزدهم آبان 1393ساعت 16:16 توسط علیرضا| |

ﻣﻮﻫﺎﯾﺶ ﺳﭙﯿﺪ ﺷﺪ...
آن جوانی ﮐﻪ ﺩﻓﺘﺮِ ﺧﺎﻃﺮﺍت مرا ﺧﻮﺍﻧﺪ...
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
ﭼﻮﻥ ﮔﺮﻓﺘﻢ ﺑﺎ ﺳﺮ ﮐﺮﺩﻣﺶ ﺗﻮ ﮐﯿﺴﻪ گچ ﺗﺎ ﺑﻔﻬﻤﻪ ﺩﻓﺘﺮ ﺧﺎﻃﺮﺍﺕ یه چیز ﺷﺨﺼﯿﻪ!!!

نوشته شده در یکشنبه چهارم آبان 1393ساعت 16:46 توسط علیرضا| |

دلسوز نمیخواهم
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه سوم آبان 1393ساعت 16:33 توسط علیرضا| |

روزها فکر من اینست و همه شب سخنم
که چقد من باحالم که چقد من خفنم

نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم مهر 1393ساعت 17:18 توسط علیرضا| |

کلاً مَدِلَمِــــــــــــه
به دَهَن هیچْکَس شیرین نمیام :|
ولی دهَنِ خیلیارو سِرویــــــــــــــــس کَردَم :)))))
راضیم از خودم

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم مهر 1393ساعت 15:27 توسط علیرضا| |

یکی از راه های حفظ خونسردی اینه که سعی کنی خونسردیتو حفظ کنی.

نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم مهر 1393ساعت 17:54 توسط علیرضا| |

ﺑﻌﻀﯿﺎﺭﻭ ﺑﺎﯾﺪ ﺑﺰﻭﺭ ﯾﻘﺸﻮﻧﻮ ﺑﮕﯿﺮﯼ، ﺑﭽﺴﺒﻮﻧﯽ ﺑﻪ ﺩﯾﻮﺍﺭ .....
ﺯﻝ ﺑﺰﻧﯽ ﺗﻮ ﭼﺸﺎﺷﻮﻧﻮ ﺑﮕﯽ ﮐﺼﺎﺍﺍﺍﺍﺍﺍﺍفطططط ﺗﻮ ﭼﻘﺪ خوشتیپی .......
.
.
.
.
.
.
خلاصه ریا نشه ولی کمرم داغونه بس که کوبیده شدم به دیوار ... P:

نوشته شده در شنبه بیست و ششم مهر 1393ساعت 1:28 توسط علیرضا| |

از کسی که بهت دروغ گفته نپــــرس:
چـــــرا...؟
.
.
.
.
.
.
.
.
چون با یه دروغ دیگه قانعــــــت میکنه...!

نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم مهر 1393ساعت 12:29 توسط علیرضا| |

حسّ و حال همه ی ثانیـه ها ریخت به هم
شوق یک رابطه با حاشیه ها ریخت به هم
گفته بودم به کسی عشق نخواهم ورزید
آمدیّ و همـه ی فرضیه ها ریخت به هم!
روح غمگینِ تـــو در کالبدم جا خوش کرد
سرفه کردی و نظام ریه ها ریخت به هم
در کنـــار تــــو قدم مــــی زدم و دور و بـــرم
چشم ها پُر خون شد، قرنیه ها ریخت به هم
روضه خوان خواست که از غصه ی ما یاد کند
سینه ها پــاره شد و مرثیه ها ریخت بــه هم
پای عشق تـــو برادر کُشــی افتاد به راه
شهر از وحشت نرخ دیه ها ریخت به هم
بُغض کردیم و حسودان جهان شاد شدند
دلمان تنگ شد وُ قافیــه ها ریخت به هم
من که هرگز به تو نارو نزدم حضرتِ عشق!
پس چرا زندگیِ ساده ی ما ریخت به هم؟

نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم مهر 1393ساعت 1:2 توسط علیرضا| |

سلام به همه بچه های وب مخصوصا قدیمیاش

رسول پیشنهاد داد دور هم جمع بشیم به یاد قدیم و خاطراتش خواستم ببینم چند نفر پایه هستین ازون قدیمیاش؟

نوشته شده در پنجشنبه هفدهم مهر 1393ساعت 23:9 توسط علیرضا| |

تا فهميد خريدارِ واقعي ام، گران شد،
كسي كه براي همه رايگان بود!!

نوشته شده در پنجشنبه هفدهم مهر 1393ساعت 22:40 توسط علیرضا| |


آخرين مطالب
» :|
» :-D
» داستان بسیار زیبا
» :-D
» والا :))
» :|
» والا :|
» ................................
» :-)
» :-)

Design By : RoozGozar.com