یه پسر باحال از دماوند

یه پسر باحال از دماوند

بیا تو فقط بخند-جوک-اس ام اس سرکاری-مطلب طنز-داستان طنز-فقط و فقط خنده

خارجیا :
” پزشک خانوادگی؛
مکانیک خانوادگی؛
تعمیر کار خانوادگی ؛
نوکر خانوادگی و…..” دارن!
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
..
ما هم بی نهایت فضول خانوادگی داریم!!!!!!!!!

نوشته شده در شنبه نهم اسفند ۱۳۹۳ساعت 13:23 توسط علیرضا| |

مورد داشتیم دختره رفته تو صف نونوایی، شاطر بهش گفته کسی جلوتر از شما هست؟
دختره گفته نه! من بچه اولم ولی هر چی قسمت باشه!
.
.
.
.
.
.
.
.
میگن شاطره رو خودش کنجد پاشیده و پریده تو تنور!

نوشته شده در چهارشنبه ششم اسفند ۱۳۹۳ساعت 12:30 توسط علیرضا| |

مورد داشتيم دختره مزاحم تلفني داشته سيم كارتشو عوض ميكنه از خود سيم كارت جديده ب مزاحمه اس ميده آشغال اگه ميتوني الان مزاحم شو:|
.
.
.
.
.
..
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
خدایا ب حق 22بهمن این شادیا رو از ما نگیر:))))))))

نوشته شده در دوشنبه چهارم اسفند ۱۳۹۳ساعت 2:1 توسط علیرضا| |

ﺭﻭﺯﯼ ﻣﺮﯾﺪﯼ ﺭﻭ ﺑﻪ ﺷﯿﺦ ﻧﻤﻮﺩ ﻭ ﺑﭙﺮﺳﯿﺪ :
:
:
:
:
ﯾﺎ ﺷﯿﺦ ﭼﺮﺍ ﻫﻤﺴﺮﻡ ﯾﮏ ﮔﻞ ﺭﺯ ﺭﺍ ﮐﻪ ﯾﮏ ﺭﻭﺯ ﺯﻧﺪﻩ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺭﻭﺯ ﺩﯾﮕﺮ
ﻣﯿﻤﯿﺮﺩ ﺍﯾﻨﻘﺪﺭ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﺩ ﻭﻟﯽ ﻣﻦ ﺭﺍ ﮐﻪ ﻫﺮ ﺭﻭﺯ ﺑﺮﺍﯾﺶ ﻣﯿﻤﯿﺮﻡ ﻭ
ﺯﻧﺪﻩ ﻣﯿﺸﻮﻡ ﺩﻭﺳﺖ ﻧﺪﺍﺭﺩ؟ !
ﺷﯿﺦ ﺗﺎﻣﻠﯽ ﺑﻨﻤﻮﺩ ﻭ ﻟﺒﺨﻨﺪﯼ ﺯﺩ ﻭ ﻓﺮﻣﻮﺩ :
ﺧﯿﻠﯽ ﻗﺸﻨﮓ ﺑﻮﺩ ﺑﺎ ﻭﺍﯾﺒﺮ ﺑﺮﺍﻡ ﺑﻔﺮﺳﺘﺶ

نوشته شده در یکشنبه سوم اسفند ۱۳۹۳ساعت 23:22 توسط علیرضا| |

در حال حاضر من فقط شرایط ازدواج با دختر شماعی زاده رو دارم
اون بزرگوار می‌فرمود
دوماد ما باید شازده باشه
عاشقانه دلو باخته باشه
واسه دختر دل نازک ما
دو سه ملیونی اندوخته باشه !!!!!

نوشته شده در یکشنبه سوم اسفند ۱۳۹۳ساعت 23:20 توسط علیرضا| |

لره شهيد ميشه ميرن با خانوادش مصاحبه كنن
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
به زنش ميگن يه خاطره بگو ميگه روز آخر بهش گفتم نرو گفت من نرم خاکم غصب ميشه.
اگر بر کف پوتين دشمن ذره اي از خاک وطنم چسبيده باشد آن را باخون ميشويم.
آره رفيق جک نبود حقيقته.
سردار شهيد بروجردى

نوشته شده در شنبه دوم اسفند ۱۳۹۳ساعت 1:4 توسط علیرضا| |

اووووووووفففففففففففففففف جیگرشووووووووووووووووو
..
.
.
.
.


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه بیست و پنجم بهمن ۱۳۹۳ساعت 1:4 توسط علیرضا| |


تنها تو کوچه نمیام
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.


ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم بهمن ۱۳۹۳ساعت 11:18 توسط علیرضا| |

ضمن عرض سلام و ادب و احترام
خدمت تمامی اونایی که به وبلاگ یه پسر باحال از دماوند سر میزنن

ضمن ابراز خرسندی از ایامی که در خدمت و محضر شما بزرگواران بودم
که حقا و انصافا ، مطالب زیادی را از شما بزرگواران یاد گرفتم ،

لیکن با عرض پوزش از حضور تمام سروران گرامی،
اینجانب به دلیل مشغله زیاد
و نداشتن مطالب مناسب برای وبلاگ
مضافا با عنایت به ازدحام نظرات دوستانم در وبلاگ،
واقعا کلافه و خسته شده، و نیاز به اندکی استراحت دارم !

فلذا ضمن طلب حلالیت از همه شما بزرگواران و
با اجازه همه شما عزیزان


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه نوزدهم بهمن ۱۳۹۳ساعت 15:53 توسط علیرضا| |

ﺭﻓﺘﻢ ﺷﯿﺮﯾﻨﯽ ﻓﺮﻭﺷﯽ ﯾﺎﺭﻭ ﺟﻌﺒﻪ ﺷﯿﺮﯾﻨﯽ ﺭﻭ 180 ﺗﺎ ﮔﺮﻩ ﺯﺩ ﺑﻬﺶ ﮔﻔﺘﻢ:
ﺩﺍﺩﺍﺵ ﺍﮔﻪ ﻣﯿﺨﻮﺍﯼ ﺧﯿﺎﻟﺖ ﺭﺍﺣﺖ ﺑﺸﻪ ﺭﻭﺵ ﺑﻨﻮﯾﺲ لعنت بر پدر مادر کسی که ﺩﺭ ﺟﻌﺒﻪ ﺭﻭ ﺑﺎﺯ ﮐﻨﻪ |:
نمیدونم چرا عصبی شد با لگد پرتم کرد بیرون گفت: اصلا شیرینی نداریم
ولی زر میزد کلی شیرینی داشت خودم دیدم :|

نوشته شده در جمعه هفدهم بهمن ۱۳۹۳ساعت 17:49 توسط علیرضا| |

وای چقدنازم من
.
.
.
.
.
.
.
.


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم بهمن ۱۳۹۳ساعت 23:53 توسط علیرضا| |


بگویید چه رنگ رژی را دوست دارید تا شخصیتتان را بازگو کنم.
1-رژ لب قرمز
2- رژلب صورتی
3- رژ لب هلویی
4- رژ لب بنفش
5- رژ لب نارنجی
6- رژ لب بیرنگ و رنگ لب
7- رژ لب براق و اکلیلی
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم بهمن ۱۳۹۳ساعت 23:46 توسط علیرضا| |

رفتم نون بگیرم , دست خالی برگشتم خونه . بابام گفت پس نون کو؟
گفتم الکی مثلا نونوایی بسته بود!
یهو دیدم بابام با لگد چنان ضربه ای کوفت تو پوزم که آب دهنمو معلق تو هوا دیدم
وقتی بهوش اومدم دیدم بابام با لبخند ملیحی گفت:
.
.
.
.
.
.
الکی مثلا من بوروسلی ام

نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم بهمن ۱۳۹۳ساعت 23:42 توسط علیرضا| |


به ﺳﻼﻣﺘﯽ ﭘﺴﺮﯼ ﮐﻪ ﻭﻗﺘﯽ ﺩﯾﺪ ﻋﺸﻘﺶ ﮔﺮﯾﻪ
ﻣﯿﮑﻨﻪ ﺭﻓﺖ ﺭﻭﺑﺮﻭﺵ ﻧﺸﺴﺖ ﺍﺷﮑﺎﺷﻮ ﺑﺎﺩﺳﺘﺶ ﭘﺎﮎ ﮐﺮﺩ ﮔﻔﺖ ﮔﺮﯾﻪ ﻧﮑﻦ
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.



ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم بهمن ۱۳۹۳ساعت 23:41 توسط علیرضا| |

بچه که بودم یه ابمیوه گیری داشتیم که وقتی روشنش می کردیم رسما رم میکرد و علاوه بر صدا و ویبره ،می رفت یه دوری هم میزد تو اشپزخونه :))
بعد بابام همش منو مامور میکرد اینو نگیر دارم تا خودش هویجارو اب بگیره.
دقیقن حس اون کارگرایی رو داشتم که اسفالت سوراخ میکنن

نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم بهمن ۱۳۹۳ساعت 23:39 توسط علیرضا| |

یکی از دوستام تعریف می کرد :
بچه بودم ، قرار بود عموم اینا بیان خونمون ، نذری داشتیم
بابام گفت عموت که اومد میری جلوش
اگه شیرینی آورده بود میگی عمو خودت شیرینی هستی چرا شیرینی آوردی؟
اگه گل آورد ، میگی عمو خودت گلی چرا گل اوردی؟
منم گفتم باشه .
خلاصه عموم اومد و
دیدم واسه نذری یه گوسفند اورده
من بچه بودم میفهمی؟؟؟ بچه....

نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم بهمن ۱۳۹۳ساعت 11:49 توسط علیرضا| |


ما گرگها خودکشی کرده ایم جنگل بماند برای بچه خرگوش های خوشگل
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم بهمن ۱۳۹۳ساعت 0:18 توسط علیرضا| |

آش رشته تنها جایی بود که گیاهان موفق شدن بدون کمک گوشت و خودشون به تنهایی طعم مطبوعی تولید کنن. بقیه تجربه‌هاشون به شکست مطلق منجر شد.
:|

نوشته شده در سه شنبه هفتم بهمن ۱۳۹۳ساعت 12:55 توسط علیرضا| |

3نفر میخوﺍﺳﺘﻨﺪ ﻳﻪ ﻳﺨﭽﺎﻝ ﺳﺎﻳﺪ ﺭﻭ ﺑﺒﺮﻧﺪ
ﻃﺒﻘﻪ ﭘﻨﺠﻢ ﺳﺎﺧﺘﻤﺎﻥ!
ﺗﺎ ﻃﺒﻘﻪ ﭼﻬﺎﺭﻡ ﻣﻴﺮﻥ ﻳﻜﻴﺸﻮﻥ ﻣﻴﮕﻪ ﺑﺮﻡ
ﺑﺒﻴﻨﻢ ﭼﻘﺪ ﻣﻮﻧﺪﻩ
ﻣﻴﺮﻩ ﻣﻴﺎﺩ ﻣﻴﮕﻪ ﻳﻪ ﺧﺒﺮﻩ ﺧﻮﺏ ﺩﺍﺭﻡ ﻳﻪ
ﺧﺒﺮ ﺑﺪ!
ﻣﻴﮕﻦ: ﺧﺒﺮ ﺧﻮﺏ ﺑﮕﻮ
ﻣﻴﮕﻪ: ﻳﻪ ﻃﺒﻘﻪ ﻣﻮﻧﺪﻩ
ﻣﻴﮕﻦ: ﺧﻮﺏ ﺧﺒﺮﻩ ﺑﺪﺕ ﭼﻴﻪ؟
ﻣﻴﮕﻪ: ﺳﺎﺧﺘﻤﻮﻥ ﺭﻭ ﺍﺷﺘﺒﺎﻩ ﺍﻭﻣﺪﻳﻢ ﺳﺎﺧﺘﻤﻮﻥ ﺑﻐﻠﻴﻪ...!!!

نوشته شده در سه شنبه هفتم بهمن ۱۳۹۳ساعت 12:53 توسط علیرضا| |

۱۹۳ سال پیش در چنین روزی در یک خانواده فقیر انگلیسی، پسری چشم به جهان گشود که نام او را ادوارد نهادند.
در دوران کودکی تفاوت فاحشی با هم سن و سالاناش نداشت…
دوران ابتدائی را با مشقت پشت و سختی سر گذاشت و سپس در ۱۱ سالگی به علت از دست دادن پدرش بر اثر مصرف بیش از حد مشروبات الکلی، مدرسه را ترک کرد
و به دنبال کار کردن و بدست آوردن مقداری پول برای مادر مریض احوالش رفت…
او در یک مغازه تعمیر کیف و کفش شروع به کار کرد و دستمزد بسیار اندکی را دریافت میکرد …..
پس از ۵ سال کار کردن در مغازه کیف و کفش، مادرش را بر اثر بیماری حصبه از دست داد…
و در ۲۱ سالگی به خدمت سربازی رفت……
از اون به بعد دیگه خبری ازش ندارم؛
خیال نکنم ادم به درد بخوری شده باشه :|

نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم دی ۱۳۹۳ساعت 12:32 توسط علیرضا| |

این ترم اونقد واحدای درسیم خوب بودن که... ... ...ترم بعد هم همینارو برمیدارم!

نوشته شده در شنبه بیستم دی ۱۳۹۳ساعت 22:59 توسط علیرضا| |

یک سری از این دخترها جوری میگن دانشجوی رشته گیاه پزشکی هستن،انگار همکار پرفسور سمیعین.ما هم نمیدونیم که گیاه پزشکی یک گرایش مهندسی کشاورزیه

نوشته شده در جمعه دوازدهم دی ۱۳۹۳ساعت 1:0 توسط علیرضا| |

حسود نیستم ﻭﻟﯽ ﻭﻗﺘﯽ ﺩﯾﺪﻡ ﺩﻭﺳﺘﻢ ﺩﻣﺎﻏﺸﻮ ﺑﺎ ﺷﺎﻝ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺧﺘﺮﺵ ﭘﺎﮎ ﮐﺮﺩ ﻣﻨﻢ ﺩﻟﻢ ﺧﻮﺍﺳﺖ : ‏(‏(‏

نوشته شده در جمعه پنجم دی ۱۳۹۳ساعت 3:25 توسط علیرضا| |

زن بهتره جای کار با وایبر کار با وایتکس یاد بگیره ...

نوشته شده در چهارشنبه سوم دی ۱۳۹۳ساعت 13:46 توسط علیرضا| |

نگران خیس شدن پاهایش بود........ وقتی آب از سر من گذشت!!!

نوشته شده در چهارشنبه سوم دی ۱۳۹۳ساعت 13:39 توسط علیرضا| |

رویایِ راستینِ مرا خواب می برد
دارد همه وجودِ مرا آب می برد
تصویرِ درد می شوم و زنگِ خاطرات
با خود مرا درونِ دلِ قاب می برد
می دانم این زلالیِ مظلومِ برکه است
که سنگ را به لذتِ پرتاب می برد

نوشته شده در یکشنبه سی ام آذر ۱۳۹۳ساعت 1:27 توسط علیرضا| |

.چه تلخ محاکمه میشوند پاییز و زمستان که برای جان دادن به درخت،جان میدهند و چه نا عادلانه کمی آنطرف تر همه چیز به اسم بهار تمام میشود...!!

نوشته شده در جمعه بیست و یکم آذر ۱۳۹۳ساعت 15:20 توسط علیرضا| |

چقدر ناراحت کنندس وقتی روی واقعیه آدمارو میبینی...

نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم آذر ۱۳۹۳ساعت 17:56 توسط علیرضا| |

چوب تنبیه خدا نامرئیست!
نه کسی میفهمد، نه صدایی دارد !
یک شبی یک جایی...
خاطرت می آید...
وقتی از شدت بغض نفست میگیرد...
خاطرت می آید...
وقتی از استیصال همه امید دلت میمیرد...
خاطرت می آید...
که شبی یک جایی...
باعث و بانی یک بغض شدی، و دلی سوزاندی...
آن زمان فکر نمیکردی بغض، پاپی ات خواهد شد
و شبی یک جایی...
می نشیند سر راه نفست
و تو هم بالاجبار!
هر دقیقه صد بار...
محض آزادی راه نفست
بغض را میشکنی...
آری این چوب خداست...

نوشته شده در سه شنبه هجدهم آذر ۱۳۹۳ساعت 20:38 توسط علیرضا| |


گرچه آب رفته باز آید به رود ماهیِ بیچاره اما مرده بود !!!!!

نوشته شده در سه شنبه هجدهم آذر ۱۳۹۳ساعت 16:43 توسط علیرضا| |


آخرين مطالب
» والا :))
» :-P
» :|
» شیخ و مریدان
» :-D
» :-)
» ^_^
» :-P
»
» :|

Design By : RoozGozar.com